خرید بک لینک

روزهای سرد تنهایی

می نویسم از روزهایی که سخت میگذرد

و شاید آخرین دل نوشته ...❤

احمقانست...

که فقط بنویسم و بنویسم و دل خوش باشم واس روزهای بعد.

اینا همش دیوونگیه به نظرم.

ازت هیچ خبری ندارم، 

نمیدونم چیکار میکنی، نمیدونم حالت خوبه یا نه،

نمیدونم آرامشت رو بدست آوردی یا نه،

نمیدونم روزمرگی هات چیه،

ولی یه چیزی رو میدونم، 

فکر میکنی به نامردیم، به یهو رفتنم،

به خیلی چیزهای دیگه...

من هنوز هستم، هیچ جایی هم نرفتم، 

این دیوونگیه، چیز دیگه ای نمیشه اسمش رو گذاشت.

من بخاطر تو رفتم، 

بخاطر چیزهایی که پیش اومد رفتم،.

بخاطر چیزهایی که قرار بود بشه رفتم.

هیچوقت این رو باور نمیکنی، 

شاید خودم دارم نابود میشم ولی ته دلم خوشحالم که نابودت نکردم.

تنها دلخوشیم اینجا هست، 

روزا که بیشتر میگذره و جلوتر میرم، دیگه تو ذهنم چیزی نمیاد که بنویسم.

حس میکنم گمت کردم.

یه جایی که هیچوقت نمیتونم پیدات کنم.

وقتی به این فکرمیکنم هیچی به ذهنم نمیاد که بنویسم.

فقط میترسم،

میترسم هیچوقت پیدات نکنم، هیچوقت نشه که همه واقعیت رو بهت بگم.

همه این مدت رو برات بگم.

میترسم همین الان ، همین لحظه به یکی دیگه فکر کنی.

من نمیگذرم از خودم،

از روزهام. نمیگذرم امیر.

.

دوستت دارم بی تا❤

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: 2026-09-24 ساعت: 17:25:37:

که فقط بنویسم و بنویسم و دل خوش باشم واس روزهای بعد.اینا همش دیوونگیه به نظرم.ازت هیچ خبری ندارم، نمیدونم چیکار میکنی، نمیدونم حالت خوبه یا نه،نمیدونم آرامشت رو بدست آوردی یا نه،نمیدونم روزمرگی هات چیه،ولی یه چیزی رو میدونم، فکر میکنی به نامردیم، به یهو رفتنم،به خیلی چیزهای دیگه...من هنوز هستم، هیچ جایی هم نرفتم، این دیوونگیه، چیز دیگه ای نمیشه اسمش رو گذاشت.من بخاطر تو رفتم، بخاطر چیزهایی که پیش اومد رفتم،.بخاطر چیزهایی که قرار بود بشه رفتم.هیچوقت این رو باور نمیکنی، شاید خودم دارم نابود میشم وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 11:10

همیشه باش 

❤

❤

❤

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 22:49

... ❤...

         ...❤...

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 22:49

واقعا انصاف نیست که دنیا اونقدر کوچیک باشه

که آدمای تکراری رو روزی صد بار ببینی،

و اونقدر بزرگ...

که نتونم تو رو حتی یک بار ببینم...

گُمت کردم امیر.

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ساعت 2:40 توسط M.A| |

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 10:18

چگونه میشود از خدا گرفت، چیزی را که نمی دهد؟ می گویند قسمت نیست، حکمت است... من قسمت و حکمت نمی فهمم. تو خدایی، طاقت را می فهمی؟؟ + حال و هوام... نمی دونم چی بگم.. نمی دونم چه جوریه... یه روز شرجی ... یه روز بارونی ... یه روز برفی ... یه روز آفتابی ... در مل مثل موج سینوس شده حال و هوام... امیرم؟ مثل یه اتفاق خوب بیفت تو زندگیم. همیشه باش❤ نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 20:44 توسط M.A| |ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 10:18

گاهی هستی ...

گاهی نه ...

گاهی دوستت دارم..

تو کیستی و از کجایی...

که هر غروب دل تنگت می شوم...!!

.

دوستت دارم بی تا❤

نوشته شده در شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:48 توسط M.A| |

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 10:18

حواست هست !

صدای هق هق گریه هایم ...

از گلویی می آید که تو از رگش به من نزدیکتری!!

خــــــــدا ...

❤

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:57 توسط M.A| |

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 10:18

حال مرا کسی درک می کند، که در سراشیبی ترین نقطه ی این شهر به یاد کسی افتاده باشد... کسی شبیه تو... که تا دست هایا را باز می کردی خطوط این جاده مرا به آغوشت می رساند ... این سالها امل از تمام خیابان ها جواب سربالا شنیده ام... می ترسم ... از مسیرهایی که منحرفت کنند... و دو راهی هایی که در یکی بود و یکی نبود ... مرا به پایان هیچ قصه ای نمی رسانند... می ترسم و حال مرا تنها کلاغی درک میکند... که هدچ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 10:18

امشب یک دقیقه بیشتر از همیشه نیستی ...

یلدا یعنی همین...

همین ...

یلدات مبارک ❤

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 10:18

دیگه کمتر میام اینجا ...

نمیدونم چرا ...

ذهن و روح و جسمم خسته خستست...

وقتی نیستی..

وقتی نمیخونی چرا باید بنویسم...

دارم خفه میشم از بغض امیر.

.

نمیدونم .

نمیدونم

نوشته شده در یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 4:6 توسط M.A| |

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 10:18

احمقانست... که فقط بنویسم و بنویسم و دل خوش باشم واس روزهای بعد. اینا همش دیوونگیه به نظرم. ازت هیچ خبری ندارم، نمیدونم چیکار میکنی، نمیدونم حالت خوبه یا نه، نمیدونم آرامشت رو بدست آوردی یا نه، نمیدونم روزمرگی هات چیه، ولی یه چیزی رو میدونم، فکر میکنی به نامردیم، به یهو رفتنم، به خیلی چیزهای دیگه... من هنوز هستم، هیچ جایی هم نرفتم، این دیوونگیه، چیز دیگه ای نمیشه اسمش رو گذاشت. من بخاطر تو رفتمادامه مطلب

برچسب: شاید,آخرین,نوشته, نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 10:18

حس می کنم اینجا نوشتن هم داره بی معنی میشه. تصمیم گرفتم خط ایرانسلم رو بشکونم. کلا نمیخوام دیگه خطی داشته باشم. توهم اس ام اس و زنگ تو رو همیشه میزنم. هر لحظه گوشی و چک میکنم. یا مثلا میزنمش له شارژ ،سایلنتشم میکنم بعد دو ساعت چک نمیکنم. میگم تو این دو ساعت حتما یه پیامی واسم اومد، گوشی و نگاه میکنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: جمعه 6 مرداد 1396 ساعت: 20:05

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟؟

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: جمعه 6 مرداد 1396 ساعت: 20:05

شاید دیگه اینجا ننویسم. نوشتن اینجا هیچ چیزیو تغییر نمیده، تو نیستی که بخونی، نیستی که ببینی، اما هیچ وقت این وب رو پاک نمیکنم. نگهش میدارم واس سال های بعد، واس خیلی زمان های دورتر. که هرازچند گاهی بخونمش، لمسش کنم، تو رو، روزامو، سختی هامو، دوست داشتنت رو، تو زمانی اومدی تو زندگیم که داغون بودم،ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کمالی تاريخ: جمعه 6 مرداد 1396 ساعت: 20:05

صفحه بندی